۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

رباعیاتِ اکبرانه: بر دو صندلی نشسته ای اکبر شاه!



‌رفسنجانی: همبستگي ملي و تأليف قلوب تنها از عهده شخص آيت‌الله خامنه‌اي برمي‌آيد
خبرگزاري فارس: رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام گفت: با حسن‌ نيتي كه در مقام معظم رهبري سراغ دارم، ان‌شاءالله فضاي كشور به‌سوي وحدت، همبستگي و تأليف قلوب پيش خواهد رفت؛ چرا كه اين كار تنها از عهده ايشان برمي‌آيد.



آقای هاشمی رفسنجانی نمونه نابی از اسلام است که می توان ایشان را سمبل اسلام با فروزه های بیشماری وصف کرد. مهمترین این فروزه ها، بی هیچ شک و گمانی، دو دوزه بازی ، فریبکاری و نان بنرخِ روزخوری ایشان است. فروزه هایی که ین وجود نازنین را بصورتِ مرموزترین چهره رژیم اسلامی درآورد ه و همانند ستون و دیرک اصلی خیمه ی سیاه رژیم و بر سر بزنگاه ها قدعلم کرده و برتق و فتقِ امر پرداخته است. آقای رفسنجانی در همه ی ورطه ها و وقایع رژیم حاضر و ناظر بوده و توانسته است با درایت کامل و چه بسا مشکوک گلیم خویش را از آب کشیده و بسلامت بگذرد!
نامبرده با مهندسی خاص و مدیریتِ بحران ها و حوادث، کجدار و مریز، شل کن سفت کن وکوبیدن بر نعل و میغ، امروزه روز مرد آهنین ، مرموز و می توان گفت کاتالیزور رزیمی است که چون بختک تنه ی ویرانگرش را بر پیکرِ نحیف کشورمان افکنده و بمکیدن آخرین فطره خون و رمقِ آن نعره مستانه می زند.
رباعیات اکبرانه پاسخِ شاعری است به رفتار ویرانگر آقای هاشمی رفسنجانی در هنگامه ی  انتخابات 88، کهریزک و جانبازیِ مردم.



رباعیات اکبرانه


بر دو صندلی نشسته ای اکبر شاه
بر واقعه چشم بسته ای اکبر شاه
چون «چوبِ دو سر طلا» بچشمِ همه گان
مطرود و بهم شکسته ای اکبر شاه

شه بختِ مجالی ز جوارتوگذشت
حتا زکنارِ کس و کارتوگذشت
انگار که سکه ات نیفتاد و بسوخت،
بختِ کرمی که از کنارتوگذشت

دوران تو و رژیمتان پایان یافت
برخاست دوباره خلق و در تن جان یافت
بی معجزه بود راه و آیینِ شما
جز جهل چه بهره خلق زین فرقان یافت؟

کهنه شنلِ قرمزِ تو زرد شده ست
قربان دلت که مملو از  درد شده ست
بنگر بخیابان و ببین رستاخیز
میدان خروش و رزم و آورد شده ست

آئین شما کهنه و نا باب آمد
دریاب پناهکی که نایاب آمد
آن پنبه که رشتید بدنیای خیال
از هم بگسست و نقشِ برآب آمد

جرثومه ی درد بود آیین شما
کین شتری دشمنی و کین شما
                                            جز جهل و جنون  و جنگ، سوغاتی داشت
این ملقمه ی خرافه، این دین شما؟

دوزخ به سر انگشتِ شما ساخته شد
نفرت بکلامتان در انداخته شد
انسانیت و عطوفت از در بگریخت
زان روز که این ملقمه پرداخته شد!

دین و کس و کارِ دین ِ حق مالِ شما
فردوس برین حلال و پامالِ شما
انسانیت و عشق وجهان از ما باد
میراثِ خدا جمله از اموالِ شما

اکبر! دیدی پستۀ تان گریان شد؟
با خیزش ما ز دست و پاتان جان شد؟
از فعلِ پلیدتان از اندیشۀ خلق
دین بادِ هوا، خانه نشین یزدان شد!

دیگر نبرد پیاز چاقوی شما
کس دل ندهد براه و الگوی شما
یک ذره ز اعتماد بر جای نماند
                نزد همه گان عدلِ ترازوی شما!                   آ




هیچ نظری موجود نیست:

برگردان

Loading...

دوست و یا دشمن گرامی!

سپاس از آمدنت. چنانچه مایل باشی، خوشحال خواهم شد که باز هم بدیدارم بیایی. نشانی ام را در پیِ این نوشته خواهم نوشت تا در صورت تمایل در جای مناسبی نوشته و بخاطر بسپاری:
dughodushab.blogspot.com