۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

خداحافظی گوهر خیراندیش از سینما و ماجرای آن بوسهِ خبرساز- طنز تلخ


گوهر خیراندیش بازیگر توانا و صمیمی تئاتر و سینما، این اواخر اعلام کرده است که می خواهد دنیای بازیگری را کنار گذاشته و خداحافظی کند. خانم خیر اندیش این مطلب را در نشریه همشهری سلامتی عنوان کرده و دلیل و انگیزهِ خداحافظی اش را خستگی و دلزدگی عنوان نموده است. 
دوستداران فیلم و سینما ایشان را که زادهِ 1333 در شیراز و فارغ التحصیل دانشکدهِ هنرهای زیبای دانشگاهِ تهران است بخاطربازی های مقتدرانه و زیبایش در فیلم ها و سریال های زیادی از جمله ارتفاع پست، واکنش پنجم و رسمِ عاشقی تحسین کرده و ستوده است. و با همین انگیزه است که کمبودش را در این وانفسای بی هنری احساس کرده و جایش را خالی خواهد یافت.
لینک خبر وداع خانم خیراندیش از سینما:

گوهر خیر اندیش و خداحافظی از دنیای سینما


اما، بیرون از این چارچوبه، یعنی دنیای بازیگری و در جریانِ مسائل اجتماعی، گوهر خیراندیش ، چند سال پیش دست کم یکبار و بیکباره چهرهِ برجستهِ خبری شد. 

بیاد بیاورید آن بوسهِ معروف را   در مهرماه 1381. 
آن روزها بود که نوشتم:
در سرزمینی که «عشق را دست بند می زنند» ، بوسه نیز از معاصی است. زیرا دستگاهِ قضای حاکم، همانندِ دیگر ارگان های این حکومت، کج می اندیشد، ذهنی منحرف و فاسد دارد و همانندِ همهِ دولتمردانش، جز به شکم و زیر شکمش نمی اندیشد! از این روی وقتی بوسهِ مادرانه ای را می بیند، هم «تحریک» می شود و چون همیشهِ خدا، آن گاه که بخواهد این «غلیان» درونی را فرافکنی کند، بلافاصله فریاد بر می آورد که وا مصیبتا چه نشسته اید که دین خدا از دست رفت!
روایتی هست که پیغمبرِ خدا گفت: به زنان و دخترانتان سورهِ یوسف را میاموزید!
راستی چرا؟ 
آیا نمی توان ردِ پای وااسلامای امروزینِ حاکمانِ دستار بند و مکلای اسلامی را در این روایت  جست و یافت؟
بهر روی در یزد، هنرپیشهِ میانسالی (همین گوهر خیراندیش)، بهنگامِ اهدای جایزه ای، بر پیشانی جوانی که در سن و سال، حکمِ فرزندِ او را داشته و از آن گذشته شاگرد همسرش (جمشید اسماعیل خانی) نیز بود، از سرِ مهر و عطوفت و بگونهِ تشویقی انسانی و مادرانه، بوسه می زند. 
در اردبیل نیز دختر نوجوانی بر گونهِ  شهرداری که سن و سالِ پدر بزرگش را دارد، آن هم از سرِ قدردانی و تشویق بوسه می زند. کلِ ماجرا همین و بهمین سادگی است و بس! 
اما، از این دوبوسه در قاموسِ مفتی و ملا، دین خدا بخطر می افتد و الم شنگه ای براه می افتد که نگو و نپرس! بقیهِ ماجرا را خودتان حدس بزنید.........

این ده رباعی و مثنویِ بعدی در همان زمان انتشار یافت و اینک باردیگر در اینجا می خوانید:

با بوسهِ «خیرِ» گوهرِ خیراندیش 
افتاد نظامِ فقها در تشویش 
بی شک ز یکی بوسهِ «شر» بر لبِ یار
ره بسته شود بر فقها از پس و پیش 

ارکانِ نظامِ ما از این بوسه شکست
اندوه به «حوزیه» و فیضیه نشست
بندِ  دلِ رهبر از تهِ ناف برید
جان از تنِ شیخ و شیخه، یکباره گسست

از بوسهِ مادرانه دین می لرزد
ارکانِ نظامِ ما از این می لرزد
خود بوسه مگو! موشک و بمب است انگار
کز آمدنش هم آن ، هم این می لرزد!

این بوسه عجب دردسرانگیز شده است
صد فتنه بپا، ز بوسِ ناچیز شده است 
آخوند بجان آمده زین بوسهِ خشک 
پیمانهِ صبر شیخ لبریز شده است!

چون شیخ  و ولیِ ما کج اندیشانند
پنداشته اند، خلق، چون ایشانند 
پالان کج و پیمان کج و پندار کجند
کج فهم و کج اندیشه و کج کیشانند

تا بوسهِ مرگبار بر گونه نشست
ارکان نظام نیز وارونه نشست
نازم به چنین نظامِ خوش بنیادی 
کز ضربهِ بوسه ای به «سرکونه» نشست!

تا بوسه نهادی تو به پیشانیِ من 
آغاز شدی دورِ پریشانیِ من 
قربانِ لب و بوسهِ انسانیِ تو 
هر چند که شد باعثِ زندانیِ من!

آخوند عجب نیت سویی دارد 
خود کله که نه، گند کدویی دارد 
آشفته ز یک بوسهِ انسانیِ ماست 
با خلق جهان بگو مگویی دارد

جمهوریِ ما عجیب بی بنیاد است 
کز بوسهِ خشکی به فغان افتاد ست
بهتر که بباد بر شود خانهِ شیخ
کاخی که بناش این چنین بر بادست 

دانی ز چه  شیخِ ما بجان آمده است
زین بوسه، چنین در هیجان آمده است؟
چون ضربه خورِ لعنت و دشنامِ شماست 
از فرطِ حسادت به فغان آمده است؟

مهر ماه 1381

بوسهِ ماجرا آفرین یزد و اردبیل!

نزد آخوند و مفتی و ملا 
بوسه خود بوسه است لا ولا 
بوسه تحریک می کند همه را 
تیز و باریک می کند همه را
کک به تنبانمان دراندازد 
ذهنِ ما را به آنور اندازد
قلقلک می دهد تمام وجود
پوچ و باطل کند رکوع و سجود
بوسهِ مادرانه بی معنی ست 
بازیِ کودکانه بی معنی ست
عمه و خاله نیستش حالی 
روی سِن یا که توی بقالی
لاجرم بوسه بخش و بوسه پذیر
هر دو محکوم و در خورِ تعزیر

حبس و بند و جریمه در کارست 
امر معروف و نهیِ انکارست

نیمه دوم مهرماه 1381

* یک خبر تکمیلی :
خانم مهناز افشار هم قصد کناره گیری از عالم سینما را دارد!



هیچ نظری موجود نیست:

برگردان

Loading...

دوست و یا دشمن گرامی!

سپاس از آمدنت. چنانچه مایل باشی، خوشحال خواهم شد که باز هم بدیدارم بیایی. نشانی ام را در پیِ این نوشته خواهم نوشت تا در صورت تمایل در جای مناسبی نوشته و بخاطر بسپاری:
dughodushab.blogspot.com